تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ محمد توحیدی
آرشیو وبلاگ
      توتم من (مينويسد چون نوبت اوست! از حقوق/ اجتماع)
اگر بیخواهی کور شوی، میشوی! نویسنده: محمد توحیدی - ۱۳۸٩/٤/۱٢

کوری یا مردن؟ کدام را باید انتخاب کرد، آیا هردو یکی نیست؟ آیا کوری همانند مردن و یا مردن چون کوری نمی باشد؟ اگر قرار باشد ذات لایزال با خودت مشوره نمایند، کدام را انتخاب خواهی کرد؟ اینکه بمیریم و نباشیم، یا اینکه باشیم و کور باشیم. کوری چیست؟ و مردن چه مفهومی دارد و چه رابطه ای میان کوری و مردن بر قرار است؟ آیا هردو یکی نیست؟ چه فرق است میان آنانکه نیستند و نمیدانند درین دنیا چه میگذرند تا اشک شوق و یا غم بریزد، آنانکه کورند و نمی بینند چه جنایات در حال وقوع است تا غریبانه کنج عزلت نشیند، شایدهم فرق باشد. اما کوری کوریست، " چه قدر سخت است. کاش می شد دید، کاش میشد دید و لو فقط سایه های مبهم، کاش میشد جلوی آینه ایستاد و یک لکه ی سیاه را منعکس دید و گفت این صورت من است، هرچه نورانی است، مال من است." ( 53/ کوری )


" آری اگر بیخواهی کور شوی کور میشوی " کوریکه در بینائی قرر دارد. چیزیکه بشر امروز دست به آن یازدند، کوری کوری! بمانند اینکه اصلا رمق حیات در بدن ندارند، هزاران جنایات در حال وقوع است. اما انسان امروز کورند، نمی بینند، فقط ایستاده اند، بی خیال چون کور!

ژوزه ساراماگو، مرد آرجنتاینی. در سراسر وجود داستان بیمانندش " کوری " بدنبال ثبوت این مطلبست. داستان " ساراماگو " شاهکاریست، که خواسته اند حوادث و اتفاقات و انزالهای خوشی و دقی این جهان را همانند آینه ای برملا سازد، این رمان به جلوه های خاص و مهم زندگی پرداخته است. از اول تا اخر به تعقیب توصیف و تشریح گونه ها و زوایای متفاوت این دو ( ‹ کوری› و ‹ مردن › ) است.

بدون شک اولین قدم اولین انسان " آدم " به روی کره خاکی همراه بود با جهالت و نا فرمانی، چیزیکه ناشی از کوری بشر است. اما بموازات پیشرفت و ترقی انسان نه تنها از کوری رهای نیافته به بصیرت قرب نجسته بلکه در میان مجهولات بیشتری در عمق جهالت فیرو رفتند.

داستان با یک اتفاق عجیب آغاز میشود که او کور شدن یک راننده در وسط جاده است، این مرز بزودی همه گیر میشود، تا جایکه اندک کسی یافت میشد که کور نشده بودند، جلوه های خاص با پیام های عمیق فلسفی را میتوان در گوشه گوشه زندگی این افراد موجود در ‹ کوری › حس کرد و دید. انسانهایکه نه نام دارند و نه لقبی، بلکه همه همدیگر را با آنچه که در ظاهرش نمود یافته میشناسند، با وجودیکه نمی بینند. مثلا " زنیکه عینک دودی دارد" و یا " مرد که اول کور شد ".

فلسفه زیستن و " زنده بودن " و اینکه از کجا آمده ام و آمدنم بهرچه بود_ به کجا می روم آخر ننمای وطنم. مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک – چند روزی فقس ساخته اند زبدنم. همچنان اینکه آیا آنچه که می بینیم واقعا همان است که می بینیم و یا خیر و یا به گفته دکتر در داستان کوری " در دنیای کورهاست که همه چیز همانی است که واقعا هست " ( کوری/93 ) از مسائل است که امروزه علوم در آن شاخ به شاخ شده اند، و شاهراهی هنوز یابیده نشده است. هرچند تنگ راه های درگوشه و کنار پای نشان شده باشد. داستان در سراسر وجودش به یافتن و گشودن این مغلقات می پیچد و به شکل ذیرکانه مینمایاند که بشر امروز کور است، کوریکه نه تنها چشم شان را گرفته بلکه همه حواس پنچگانه به مرز کوری مبتلا شده است. تا آنجایکه همین بشر آحسن الخالقین به حفره حیوانات رسانیده است و اینست که میگویند " اگر نمیتوانم مانند انسانها زندگی کنیم، لا اقل سعی کنیم مانند حیوانات زندگی نکنیم " ( کوری/86 )

اما زندگی ما انسانها چگونه اند؟ بالاخص مایکه در سرزمین غولان به سر می بریم، اما این انسان که انسان است و علم الادم الاسما کلهاست، به گفته شریعتی به چار زندان محبوس ند ‹ جبر طبیعت، تاریخ، اجتماع و خویشتند› رهای از این ها اگر ممکن باشد فقط در سه تای اول خلاصه میشود و رهای از خویشتن، از جمله محالات است. همین چیزها امروز باعث شده است که نه تنها بصیرت را از انسان برباید بلکه بشر را به نزدیکی مرگ رسانیده است، یا بهتر است که بگویم انسان را نیست کردند و از بین بردند، زیرا وقتکه احساس نباشد، درک و فهم از بین رفته باشد فقط اسکلت باشد که می جنبد، آیا میشود به او اطلاق " زنده بودن " کرد؟  از طرف دیگر ‹ دنیا طوری شده است که برای نیل به مقصود اغلب لازم است، حقیقت لباس دروغ به تن کند، حتی آنانکه کور نیستند دست به کوری بزنند، درست همانند موسسات بین المللی امروز که که در گوشه گوشه هستی هزاران جنایات، قتل و قتالها، حق خوریها را می بینند، اما گویا که نمی بینند. هیچ اتفاق بوقوع نپیوسته است. فقط بخواطریکه به پیش اربابان خود به مقصود نایل گردند. درین داستان هم نمونه اش است. زن دکتر همه چیز را می بینند، می بینند که کورها به چه شکل فجیع زنده اند و زندگی می کنند، اما هیچ واکنش از خود نشان داده نمیتواند، مجبورند همانند کورها حرف بزنند و عمل کند، و این مین حال روشن فکران و جلودران دانش علم بشر امروزی است، که از همه مچیز آگاهند و از سر منزل مقصود راه کنونی چیزهای میدانند، اما مجبورند خودش را در خواب کورها بزنند، و چون کورها به جنگ بپردازند و سلاحهای شیمای و کیماوی تولید نمایند. بالاخص جنگ زیراکه " جنگ و جنگیدن همیشه کم و بیش نوعی کوری بوده است."( کوری/97 ) در افغانستان سرشار است از مصداق ها این داستان انسانهایکه کو کورانه دست به تهاجم زدند و می زنند، حلقوم را می برند و زن و بچه ها را به رگ بار می بندند، همه ناشی از کوری است، و انسان کوری و افغانستان هم قصه اند. زیراکه جنگ، خشونت و بی حرمتی زایده ای جنگ است و ته مانده ای تحولاتیست که تاریخ این کشور را ساخته است، انسانهایکه در اوج کوری به انزال عیش و نوش زدند و هزاران انسان پاک طینت را از کله شان کله منارها ساختند.

وقتکه انسان ‹ میخشکد › سردو ساکت و آرام میشوند، نه از شکسه شدن استخوانهای همگنانش با خبر میشوند و نه هم گوش اش مدیون شنیدن ناهای است که رازهای درون به بیرون، قلب های زیر شکنجه را به تفسیر مینیشیند، چنین انسانی به کوری مبتلا شده است. کوریکه همه گیر شده و همه اش را قبص میکند، این تا حدیست که حیا عفت ناموس داری ووو را از بین می برد، تا انجاکه حاضر میشوند زنان شان برای یافتن لقمه نانی تن به این بسپارند که یکعده چرکین و کور دیگر در آغوشش جا دهد و آنها را به نهایت عیش  به اغوا رسانیده تا آنگاه لقمه نان بدس اورد شکم شوهرانشان را ارضا بدارند، در داستان کوری، یکعده کورها با استفاده از قدرت بدنی خود اندک متاع که برای " مردن " به کورها به عنوان صتجانه و شبانه داده میشد بدست میگرند، ابتدا  پولهایشان را آنگاه دست به این میزنند، که باید زنان را بفریستید و مردان یخاطریکه " نیاز شکم به مصلحت خود نیز اعتنا نمیکند " ( کوری/ 64 )، تن به این امر میدهند. چه فرق میکند برای آنها، آنانکه کورند و هیچ نمیدانند، از کی بشرمند، اینست وقتکه حریم روح شکست و فضا ملکوتی قلب غبار بخود گرفت، اتفاق افتادن هر چیز ممکن است. وقتکه کور باشیم و قلوب ما به رمزو راز هستی ره نجوید، دست به هر حادثه ای ممکنه خوهیم زد. پر است تاریخ جهان، اماتاریخ ما و کشورما برهمین استوانه ها بخود قامت بلند کرده و اصلا نمیشود، بدون آن به رشدش ادامه بدهد.

داستان کوری را نه تنها بار بار باید خواند، بلکه ماه ها روی آن فکر کرد، آنگاه اندک خواهی فهمید زیراکه این اثر دست بلندی بر فلسفه هستی زده است. حرف از چیستی و نیستی زندگیست. فهماندند چیزیکه اصلا نبوده و ازش آگاهی نداریم و حتی تصورش برای ما ممکن نیس، دشوار است.

زندگی ما همه اش در " کوری " مطلث میگذرند، کارهای ما همه اش در تاریک خانه ها صورت می پذیرند، تصامیم ما بر مبنی مجهولات گرفته میشود و در نهایت پوست و رگ و گوشت ما را همه اش افواهات و یا تکرار مکررات تشکیل می دهند، زندگی ما سراسر در کوری میگذرد، کدام عمل ما برکشتی آگاهی و بینائی استوار است. اگر علم و آگاهی و بینش داریم اینکه چرا این کار میکنیم پس این همه شرارت ها و مرارت ها که همه را شرحه شرجه را کرده است، برای چیست؟ اگر خودمان را با آغوش گرفتن تن نرم و ملیم طبیعت و علم به منتهای عشق رسانیدیم ، این همه پوچی و بیهودگی و سردرگمی در کارهای مان برای چیست؟ اینقدر دلتنگی و عصیان ها بهر چیست؟ و یا اصلا چرا درخشش نداریم ، مگر نه اینست که " شخص که راه را روشن می کند، پر نور تر میسوزد " ( کوری/ 64 )

داستان کوری را نه باید چون جنگ و صلح تولستوی دانیست و یا با بینوایان وکتور هوگو مقایسه کرد و یا هم آن را در کنار افسانه سیزیف و  طاعون لبرکامو قرار داد، بلکه ‹ کوری › متمایز از همه است، همه جدا از کوری است. زیرا داستان کوری، داستان زندگیست، زندگی که در مردن میگذرد. زندگی که آرام و خموش به انواع از کثیف ها و چرک ها آلوده شده به چاه نا بودی، نیستی و یا حتی هستی میدود. گذر ایام نه تنها آن را هضم نخواهند کرد ( چنانکه از خاصیت تایخ است که همه چیز ها را حتی کشتار جنگ جانی اول و دوم را ویا به نابودی کشیدن 62 فیصد آوارگان مدام افغانی را و یا پوست کردن روستانشین های قزل آباد را بلعید و هضم کرد و این سنت تاریخ حتی یک سال هم دوام نمی یابد، یعنی اینکه حوادث و جنایات هر چند عریانتر، روح کش تر، زجار وحاش باشد، چون له شدن کودک معصوم شیر خواره و یا پیرمرد فرسوده" تاریخ تیر شده " از زیر لگد " کورهای " گرگ صفت کوچی در بهسود، یکسال هم دوام نمی یابد تاریخ آن را به کساب تاریخ میگذارد و مردم این زمانه علی الخصوص " افغانها " تاریخ را گذشته میداند و بر گذشته سهمی نیست بجز صلوات و آنهم در زیر چتری منشور مصالحه ملی. و اینست که سال نو باید حرف نوی آفریده شود ) بلکه چون طلا جلایش بیشتر خواهند شد. از آنجا که مسیر زندگی، کاروان هستی به شاهراهی کوری استوار است، راه که آدم رفته باشد،هیچگاه بی عابر باقی نمیماند، همانندیکه جوی آب رفته خشک باقی نمیماند. هرچند کوری اش واگیر و همه گیر شوند، و  به شدت و اوج خود برسند.

گذر ایام، به داستان کوری بینائی خواهند بخشید، زیراکه در کوری است که همه چیز همانی است که می باشد، همانطوریکه در آخیر داستان گروه عظیمی شفایاب شدند، و به جشن و شادی پرداختند که دوباره می بینیم و هر جند فلک نیز برهمین منوال روان است. با افزایش حجم تاریخ داستان کوری به بینائی استحاله و منقلب میشوند، اما این دگرگونی و تغییر یعنی حرکت از کوری به بینائی نه در ذات یکدیگر بلکه تنها در کوری میشود، یعنی اینکه " کوری " و  " کور بودن " انسان و اینکه همیشه در کوری عمل میکنیم، واضیحتر میشود و قضیه زود تر به نتیجه می رسد.

اما هرطوریکه باشد " کوری " با مردن یکی نیست، اما مردن با کوری یکیست، زیراک آنچه در کوری انسان می چشد، در مردن به آن نمی رسند، ولی همه آن ابهامات که در مردن است در کور بودن نیست، یعنی اینکه کور بودن یکنوع " مردن مضاعف " است. درست مثل هزاره ها که تحقیر و توهین و مورد شکنجه مضاعف قرار داشتند، زیرا که از یکطرف هزاره بودن و گروه قومیکه بر اساس خوی و  خصلت دست به خشونت نمی برند و صلح طلب اند و در اقلبت. از جانب دیگر شیعه اند و پیرو " علی " لهذا همیشه با سوته مضاعف گرده هایشان را میکشیدند و با میخ های دو چندان کور میکردند. داستان کوری هم اول و آخرش حرفش همین است که " کوربودن " با مردن فرق دارد.

اما اینکه مایکه در کوری زندگی مینمایم و در کشور کورها هستیم و انتخاب با ماست " انتخار " تا رسیدن به انزال خوش یا " کور " شدن تا پیوستن به شراب ناب پستی!

کوری ساراماگو سر شار است از افشاگریهای هادی و که افراد را از کری واگیر نجات بخشید بصیرت می بخشد. پس باید آن را خواند. نه نه، تنها که خواد، بلکه بارها خواند و نه تنها که بار ها خواند بلکه در باره اش باید تفکر کرد و به عمق امواجش سفر بست. آنگاه شاید مروارید هستی به دستت بیفتد و ره از خشکی و سردی به گرمی و فریاد برسد.

آری کوربودن با مردن یکی نیست اما مردن با کور بودن یکیست، میشود یکی را انتخاب کرد اما کور بودن بنظرم برای کورها لذت بخش تر است! چرا؟  

  نظرات ()
مطالب اخیر سهمیه بندی دانش در افغانستان اظهار نگرانی فعالان مدنی دایکندی از وضعیت امنیتی! روایتی از اعتصاب دانشجویان کابل! شفق والی جدید دایکندی وارد نیلی شد! کیتی و کجران در محاصره اقتصادی! نگاهی به فعالیت های فعالان مدنی دایکندی! ابامای سیاه در کاخ سفید ورکشاب آموزشی گذار از منازعه در ولایت دایکندی وضعیت امنیتی دایکندی نوروزی
کلمات کلیدی وبلاگ علما در خدمت کسب رای و مشروعیت (۱) از صفر تا صفر (۱) دو قتل و یک سرقت در دایکندی (۱) سفر به اقیانوس سکوت ( دایکندی ) (۱) انتخابات و تقابل روسیه و امریکا (۱) باز شدن مرز ایران بروی افغانها (۱) بازنده اصلی انتخابات کیست؟ (۱) محصلین پوهنتون هرات تظاهرات میکنند! (۱) یک نامه از یک روزی (۱) دلخط (۱) گل سرخ (۱) تیمارستان بشر! (۱) آیا زندگی بی حیاست؟! (۱) عصیان! (۱) مبارزه علیه فساد چگونه؟ (۱) قوم تکانی پارلمان افغانستان! (۱) سیره تبلیغی پیامبر( ص ) (۱) سیره سیاسی پیامبراکرم ( ص ) (۱) برگزاری همایش از طرف جامعه المصطفی (۱) آنسوی رخصتی (۱) بهسود لکه ننک! اما برای رهبران هزاره (۱) اگر بیخواهی کور شوی، میشوی! (۱) گزارش گونه ای از لیسه تمران (۱) آهی زدل (۱) شاگردان در دایکندی شامل مکتب ابدیت شدند! (۱) آنها رقابت میکنند؛ (۱) هزاره ها و تحولات سیاسی (۱) مزاری و گفتمان دولت مدرن (۱) لوی جرگه نماد از تهجر! (۱) جشن فراغت (۱) شفق والی جدید دایکندی وارد نیلی شد! (۱) سهمیه بندی دانش در افغانستان (۱) سهمیه بندی تحصیلات عالی (۱) دانش و علم در افغانستان (۱) اظهار نگرانی فعالان مدنی دایکندی از وضعیت امنیتی! (۱) روایتی از اعتصاب دانشجویان کابل! (۱) کیتی و کجران در محاصره اقتصادی! (۱) نگاهی به فعالیت های فعالان مدنی دایکندی! (۱) وضعیت امنیتی دایکندی (۱) جنگ های فرقه ای در افغانستان (۱) مروری برمهمترین کنفرانسهای گذشته (۱) بن دوم، بیم ها و امیدها! (۱) مردن به حقیقت رسیدن است! (۱) رئیس مجلس نمایندگان افغانستان انتخاب شد (۱)
دوستان من تمران آيندگان ساعت13 نوبت ما يادداشت هاي من هزاره پيوند دوشنبه ها kohibuland محصل قلم من من و اینه بشارت شبکه افغانستان قلب آسیا مطالعات افغانستان دانشگاه امیر کبیر دانشگاه بو علی سینا دانشگاه پیام نور دانشگاه آکسفورد خبر گزاری مهر سایت پوهنتون کابل نستوه کاکه تیغون کاکه تیغون حسن زاده گلنار و آیینه زهرا حسین زاده سیاست پلاستیکی غزل نو ابوطالب مظفری دختر افغانستان و دنیای تنهایی او... محمد حسین فیاض فاطمه فیضی صالحی اخبار فناوری اطلاعات طراح قالب