یک نامه از یک روزی

امروز هنوز که شمس لحاف شب را به سر نکشیده بو و ستاره ها و سیاره ها به تماشای زمینیان نبرآمده بود و انوقت که روز داشت نزدیک به خانه اش میشد، " من " بعد از مطالعه چند صفحه از افسانه عجیب لئون تولستوی؛ از ... بر میگشتم، و در جریان راه؛ گویا روزنه بازشد و فکرم دست به نواوری و خلاقیت بکری زد, و " من " را به نوشتن " یک نامه از یک روز " فرا خواند، تا در وسعت تکه کاغذ؛ با قلم تصویر از ان یک روز بکشم. چون هر روز روزیست، روزی دیگر، روزی امروز نیست. و گذر ایام بمانند گذر آب است مگر نشنیدی آن شاعر شهد کام که می سرود: بر لب جوی نشین و گذری عمر ببین و یا مگر هراکلت آن قیلسوف " خندان " نگفته بود که ( دو بار در یک رود نمیشود داخل شد ) پس باید، هر روز را در جایش " ارزش value " و بها داد. و زندگی را در هر روزش به تصویر کشاند، و از هر یومش برای یافتن الماس های زندگی بهره برد. زندگی در این دنیا هم به گفته اقبال لاهوری داخل آتش شدن  که کنایه از مشکلات، رنجها و نا رسائیها روزگاراست. و در عین حال طاقت آوردن و نگداختن است. ( زندگی در صدف خویش گهر ساختن است.... در دل آتش فرو رفتن و نگداختن است ) و از هیمن خاک که از هر دره و بومش فساد و قساوت می جوشد باید جهانی دیگری ساخت و خانه آباد نمود ( خواب ما زنده دلان خواب پریشانی نیست ....  از همین خاک جهانی دیگری ساختن است ) وقتکه حدیث " ما " ؛ " دنیا " و " زندگی " چنین است؛ نباید هیچ برگ از درخت عمر ما در سکوت و در غوغای عالم محو شود و هر " روزش " را ناگزیر ابدیت بخشید و هر ندایش را جهانی ساخت و بدست تاریخ سپرد؛ بالاخص زندگی امروز که در هر گوشه اش نا ملایمات عریان و وحشت های کثیر در پیش چشم اسمان همه قساوت دلان را به تماشایش خوانده اند؛ و عجیب اینکه؛ هیچ چشم؛ اشک و هیچ قلب ترحم بر این زخم های ملایم نثار نمیکند. و حال سهمی ما از این گناه کثیر نه؛ اندک است!!! و میشود با نوشتن از حجم این گناه کاست و یا حد اقل وجدان ( که آن و در هر گوشه " انسان " را به صحن محاکمه میکشاند ) خود را راحت کرد و از قبضه عذاب روحی رها ساخت." نامه از یک روز" میتواند نماد از یک دنیا باشد؛ و در خود گقته های را بگنجاند که در چار گوشه دنیا اگر نه همزمان در ظرف یک روز به وقوع بپیوندد؛ " نامه از یک روز " می تواند آئینه باشد؛ برای " انسان جهان " و یا هر آنکه پا در این وادی میگذارد، چون " نامه از یک روز " در دل از گقته های کودکان ژنده پوش و چرکین که پارچه در دست موتری را پاک و یا تبراق با بورس و رنگ، کفش های را رنگ میکند و از پسر بچه های تپل، روشن و ستاره ای که در نازو نعمت اند و شاهان و حاکمان که بجز انعکاس خودش و صدایش را نمیشنوند و یا دیدنی های که همه روزه به واقعیت می رسد، اما در " ارامش silence " میگذرد. اندوخته دارد؛ و با " نگاه gaze " خود به کنج های زاویه " زندگی  life " فاش از نا گفته های حیرت انگیز و رمزهای دیوانه زا لب میشگاید. " نامه از یک روز " در شکست این سد باکی ندارد، که خیره به صدها نقطه شود که چشم های عالمیان طبق عادت قرق باری زل زدن به آنها و یا اهمیت " importance " نفع جوش در وجود ندارند. و این رسالت است، نه به " من " بلکه به " ما ". سهم ما از هر روز همانقدر است، که توانسته ایم در راستای رسالت خود  طرح " plan " ریخته باشیم، و از گذری این دنیا نقش پای درین ساحل دریای مواج و پر تلاطم از خود، بجای گذاشته باشیم "" غرض نقشیست کز ما یاد ماند ... که هستی را نمی بینم بقای "" و تا روزی، این اثر پا راه نشان شود برای همگنان " من " که محکوم به " زندگی " و عبور " pass " از این کویر اند ( مگر صاحب دلی روزی برحمت ... کند در حق این مسکین دعایی ) و انگاه که در نیمه های شب و یا در لحظات احتضار شب دست عبدی بدرگاه معبود بلند نمود، برای " من " و یا " ما " هم سهم باشد. تا قبل از انکه جام " شراب " ما قطره قطره ته کشیده شده و نهال وجود ما به خشکی برگهایش را شر شر کنان بدست باد بسپارد؛ کوله باری از " لذت " درهم ساخته باشیم تا در صحرای.... اما کجاست آنکه بنویسد چنین نامه ای ؟!!!

/ 0 نظر / 6 بازدید