آیا زندگی بی حیاست؟!

این صفحه مال خودم است، برای خودم مینویسم، از طرف دلم برای خودم، در دنیا تمام من ها شاید یکی باشد، اما " من " دوتایم یکی دلم است و یکی خودم. امشب و در دل تاریکی میخواهم نامه از طرف دلم برای خودم بنویسم!!!

هی خودم! گوش کن، عجب قصه ای است! قصه ایست با نشیب و قرازهای بی شمار  و پستی و یلندهای زیاد، بچه ای دیدم واسواس و خیلی مشوش اما بوئی از جرئت و شهامت و قدرت برده بود، هرگاه عزمش جزم میشد، موی را از ماست جدا میکرد! اما آن روزها در عجب دریایی غرق شده بود، دریای متلاطم و طوفانی که لحظه فوران و لپه اش بچه را به آغوش میکشید و به سایه مرگ دعوت میکرد، آن روزها جگر خون بود و بیکار! از فرط بیکاری بیحال بود. کسیکه روزهای دیگر، فرصتش را نه چون زر بل بالاتر از آن میدانیست، و لحظه ای تغافل به خرج نمیداد، اما دوگانگی و نگرانی او را به خرابه کشانده است! اشک نگرانی با خیره شدنش بر نقطه ای هر لحظه دور چشمش حلقه میزند. در میان این روزها آن روز که من دیدم عجیب بود، گاهی می دوید و گاهی می نشست، بعضا سخن میگفت اما کاملا ساکت بود! سکوتش در جشمانش تفسیر میشد، چشمانش نگران بودند، شاید آن پسر منتظر باشد؟ منتظر چه؟ منتظر از راه رسیدن کسی! از راه رسیدن کسی؟ چگونه آدمی باشد که بیچاره را بیچاره کرده است. هیچ نمیفهمد چکار کند، و چکار دارد میکند،   ای! دارد گریه میکند! ناله میزند؟ میشنوی؟ آری! آری، گوش کن چه میگوید؟ یا مرگ و یا هیچ! چه؟ مرگ یا ه ی  چ ! آیا او منتظر مرگ است، چرا؟ برای چه چرا مرگ؟ چرا زندگی نکرد؟ زندگی تلخ است، آدمی را به گودال میکشاند و یا به افلاک؟ اما او هی دارد تکرار میکند، نگرانیش را با انزال در این جمله ( یا مرگ و یا هیچ ) خود را به اوج لذت نگرانی میرساند! اوج لذت نگرانی!!!

آیا زنگی آنقدر بی حیاست که اول امتحان میگردو بعد می آموزاند؟ و یا بی حیائیش عریانتر است، هرگز نمی آموزاند، یکسره امتحان است. آن روز با تکرار این ورد خورشید را بدرود گفت و با گسترده شدن دامن شب وی نیز به کنج اتاقش خزید، فردا نیز آنجا بود، باز هم گشتار و باز هم گقتاری، نه آرامشی بود بلکه نگرانی قزونتر از از دیروز به خودم  گفتم آیا بهتر نیست خودم را به او رسانم و جویای احوالش شوم؟ خوبست  سلام! خودم هستم، خودی خودم، چند روزیست می بینمت؟ نگرانی دلهرگی داری؟ میشود کمی از گوشه دنیایت برایم تعریف کی؟ تا شاید من را توان باشد یارای تو واقع شئن؟ اگر آه... آه... علیک سلام؟ میخواهی از من و از دنیایم بشنوی هرگز! خدا نکند چنین نهال کچ در ذهنت سبز شود، زیرا خودت را و قلبت را خواهند خشکاند! چنین آرزوی نکن! صدای دول از دور خوش نمای است، اگر گوش به حرفهایم بدهی گوشهایت خواهند پاره شد و خودت به شعله خواهی افتاد، زیرا دنیای من انبوه است، پر است، و مملو است. مملو از همه رنگ زردیهای خزانی که در آن نه تنها باقی را نمی بینی، بلکه آخرت را حس میکنی! به چشمت خواهی دید که چگونه آرزوهایت چون برگهای درختان در خزان زد و آنگاه ریخت. من ام که منفجر نشدم، پاره پاره نشدم و تا حالا باقی ام و زنده! اگر قلم تقدیر چنین ننوشته بود؛ اکنون من نبودم بجز استخوان و خاکستری در محبس به نام " گور " و با قبر اما قلم تقدیر خوب رنگ نداد و نه با حسن نویشت و سر نوشتم را به گور محکوم کرد تا زنده ام نگران باشم و هراسان....

/ 2 نظر / 4 بازدید
تاج الدين حسني

سلام بر توحيدي عزيز! اين مايه افتخار من است كه فرزندي برومندي از حيطه دايكندي و كوچكتر برويم ولسوالي كيتي امروز پله هاي علم و صنعت را در شرايط طي مي كند كه مردم و جامعه ما از كوچكترين حق و حقوقش به عنوان يك انسان محروم هستن. لازم مي دانم يك عذرخواهي از شما بكنم به خاطر اينكه پيام شما را من قبلا دريافت كرده بودم اما متاسفانه به خاطر يكسري مشغله هاي كه برايم به وجود آمد نتوانستم كه جواب بدهم. به هر حال تشكر مي كنم از حسن نظرتان نسبت به اين حقير اما شما خودتان معناي تمام انچه هستيد كه امروز بايد در عصر حاضر چنين باشيم و انشاالله هستيم و خواهيم بود. پيشنهاد مي كنم بيشتر در ارتباط باشيم از همين كانال تنگ اينترنتي و دنياي مجازي. موفق باشي

حیدری

باز هم سلام امید است با دلت خوش باشی[گل] اما فکر دلدار باش[دلقک]