دلخط

نیمه شب است، شبی از شبهای خوب، شبیکه جز ستاره ها را در آسمان چیزی دیگری نخواهی دید. سکوت مطلق است، مطلق تام حتی زوزه های سگ ها نیز نمیشنوم، در اتاق هستم، دلم تنگ شده است، گریه ام می آید، میخواهم گریه کنم، اشک بریزم؛ فریاد برآرم، دوست دارم تمام بغضم را با قطرات اشک از چشمه سر بیرون دهم، فریاد از آنچه که روزگار متوجه ام کرده است، گریه برای سیه بختیها و تیره روزیهای که به سر من آمده است، بغض از شکست، ناکامی، بغض از پوچی، نا فهمی، بغض از اینکه خودم را در دشت، در بیابانی می بینم که بالای سرم بجز خیمه سبز و اطرافم بجز دامن سبزگونه که به زمین دوخته شده است، چیزی دیگری نمی بینم. از طرف عطش مرا میسوزاند، سرگردانی عجیب بر من غلبه نموده است، در این روزها، بارها گریه کردم، اشک ریختم، نجوا سر دادم اما سر از موفقیت در نیاورد. ( مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا     یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم ) روی دفتر همکلاسی ام دیدم نوشته بود روزگار مانند آن معلم بی رحمی است که اول امتحان میگرند بعد می آموزاند، ای کاش روزگار می آموزاند!!! این قصه برایم افسانه است، روزگار سراسر خشم است و عبوس، کدورت است و حیله، مکر است و نیرنگ، فشار روزگار خردم ساخته است، تنگی جانم زندانی ام ساخته است، گویا ابر و باد و ماه و خورشید و فلک در کارند تا من را در ناکامی، به دام افتیدن، به چاله رهسپار شدن، غرق شدن یاری رسانند. نمیدانم هر روز تصمیم میگرم، تا زنده باشم، سر شار باشم و بخندم و بخندانم!! اما روز که نیمه قدی میکشد و من به فاکولته می روم، و با دیدن این و آن، بی رحمی های عام، کینه توزیهای فاش را می بینم، و این میشود بجای اینکه یخندم، بگریم یخندانم، پرخاش کنم سر شار باشم، سر کوفته میشوم، اما گاهی مثل بچه ای بازیگوش پشت پا به تاریخ و این رفت و شد غم و غصه ها می زنم، با خود میگویم زندگی همین است باید زندگی نمود و لذت برد، اما خیلی زود، بر میگردم به حالت ابدیم، حالت که باید من باشم و خودم، فقط شکوه کنم از روزگار و تصمیم بگریم برای آن، نجوا نمایم از عالمیان و عزم نمایم برای تغییر، اما هر کار میکنم فقط چون این شب به سیاهی و سکوت رو برو میشوم؛ اما امید از دست نمیدهم؛ و به انتظار صتح صادق ....

/ 4 نظر / 5 بازدید
.... پژمان......

توتم کیش همشهری سلام خوشحالم که قدم رنجه فرموید ... آیا برای بلند پروازیی از این دست بس کوچک نیست، زمین؟ .... آره غروب بتها نه تنها باگفتار صریح به آئین ها وباورها وتقدس کنندگان آنهامیتازد که بل انسانی ناسوتی را وسوسه مینماید تا خودش باشد و از راه تعقل وخرد ورزی جهان پیرامونش را شناخته و در عرصه ی تعاملات اجتماعی تکیه بر بازوان خرد نموده وهستی اش را معنا بخشد . درواقع ریشه وسرآغاز باور های مدرن وفرامدرن را میتواند درنبشتار های نیچه جست ... اوبود که باخلق ابرمرد خویش به جنگ اسطوره ها رفت و درپایان همان شعری که در قسمت پروفایل تان از آن استفاده نموده اید شاهد ماجراهای بسی شگفت هستیم که تا پیش از او جایی در عرصه ی آفرینش های فکری و فلسفی ترجمه شده ی دنیای مدرن به زبان پارسی نداشته است. سبز بمانید ورسا ... یاحق...

حیدری

سلام [گل] شما" توت" هستید؟ دوست عزیز جناب توحیدی به سلامت باشند . بازهم خدمت میرسم برای مطالعه مطالب وبلاگ تان. تا بعد[خداحافظ]

محمد هدایت

دوست گرامی جناب توحیدی سلام از اینکه افتخار اشنایی دادید یک دنیا ممنون هستم ژ امیدوارم که موفق باشید به شما جدا می گم که زیبا می نویسید و بسیار زیبا و اینکه احساس کردم که اهل دایکندی باشید و این مایه مباهات بیشتر من شد. البته اگر اشتباه نکرده باشم. از اشنایی بیشتر خوشحال می شم