تو حق حیات داری

تو حق حیات داری؛ تو میتوانی زنده باشی و زندگی کنی، تو می توانی پرو بال بگشای و در فضای ده و شهر و دره و کوهت به پرواز درآی، تو زنده ای،ازهمین دیاری،از همین دره و بوم هستی تو می توانی مثل کبک با نغمهایت سکوت و زجر خفقان استبداد ؛ را بشکنی و پرده مظلومیت را بدری رنگ و پوست و خونت ،با این سرزمین آشنا اند، پدرت از همین چشمه و کوهسار آب نوشیدند، تو حق داری از جا بخیزی و به پا بایستی همانند پدرت و در کنار برادرانت مثل پدر خود از ده، شهر، ولایت و کشورت و دین و مذهبت دفاع نمائی، تو حق داری تو زاده شده در همین خاکی،خون پدر، مادر،برادر و خواهرت در راه حفظ همین کوهسار در پیکارهای خواسته و ناخواسته و تحمیلی در همین خاک ریخته اند تو وارث این دره و بومی، تو حق وراثت داری، هر چند املاک پدرانت توسط جباران تاریخ، خونخواران گنگ، ستمگران کر، پادشاهان لال و مستبد، حاکمان کور، کوردلان زاجرو زعمای غاصب به تغصب رفته اند؛ به این و آن از کیسه خلیفه بخشیده اند

 

. اما حق با توست حق با توست با تو تو ....تو ای برادر و خواهر، تو ای برادر و خواهر یکه فقط به نقطه مظلومیت بد بختی بیچاره گی و به اینکه در اقلیتی نمی توانی حقت را بگیری تنها ی، نمی توانی فریاد بکشی، خیره شده ای و باور کرده ای که تو از این سر زمین نیستی؟؟؟ آیا باور کرده ای که حق حیات و تربیه حق دانشگاه رفتن را نداری؟ آیا باور کرده ای که جایت گورستان است؟؟؟حق با توست تو حق حیات داری چنانچه سهراب سپهری میگوید{ هرکجا هستم، باشم، اسمان مال من است. پنجره، فکر؛هوا، عشق، زمین مال من است. چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارج های غربت} هر کجا هستی همانجا باش زندگی کن، برایت خانه بساز، درس بخوان مکتب برو، هر چند دیگران با تو با عینگ دودی بنگرند، تو تلاش کن خوب درس بخوان هر چند مکتبت شماره چند حساب شود و امکانات برایت داده نشود تو مکتب برو هرچند فرشت؛ از جنس خاک باشد، تو به کلاس درس حاضر باش هرچند کلاس درست زیری افتاب سوزان و یا درهوای سرد بر گزار شود. پس خوب درسهایت را بخوان تو می توانی تو استعداد و خلاقیت داری و شاید که هنوز و درین عصر، عصریکه از هر گوشه اش صدای ازادی، لیاقت، شایستگی و.... بلند است.تاریخ تو را هم پیوند به تاریخ گذشتگانت بدهد، اما تو تلاش کن و انرژیت را مصرف کن، انرژیت را در راه درس و تعلیم و تربیه و در راه اموختن و اموختاندن، حرفه و فن به مصرف برسان، تو سرشاری؛ سرشار از هزاران حرفه و فن از هر ناخنت هنری می بارد تو دارای استعدا د درخشانی می توانی افلاطون، ارسطو، ابوعلی، سید جمال الدین و بلخی زمان خود باشی. اگر بخواهی و تصمیم بگیری استعداد خودت را تونا سازی؛ تو می توانی از این طریق خودت را به اوج قله موفقیت برسانی و فریادت را بگوشی انهایکه ......برسانی که من حقم و از این سرزمینم حق حیات دارم می توانم نفس بکشم عشق بورزم انوقتکه تو گنج نهفته وجودت را شکوفا کردی می توانی صدایت را رساتر بشنوانی به انهایکه می گویند که... اما ای دوست حرف اخرم با تو اینست که درین زمانه دل بستن به کسی؛ به کشوری؛ سخت گناه جنایت امیز است. جنایت امیزاست؛ نه به کسی دیگر، بلکه به خودی من و تو. پس باید هوشیار بود که دل خودمان را انقدر اسان انطوریکه پدرانی من و تو به کسی می بخشیدند نبخشیم دل جای خداست فقط باید به او بست و به او بخشید زیرا اوست تنها یاری دهنده ای فریادهای گنگ و گریهای بی اشک. 

/ 1 نظر / 7 بازدید