قصه روزگار

پسرکی بود اشفته حال و سرگردان، هر روز هوای به سرش می زد، آهنگ جای و آرزوی چیزی میکرد،  روزی از روزها خسته از کشاکش زندگی و  دورازغوغای مردم، در گوشه ای خلوت کرد، قلم و کاغذی بدست گرفت و روبروی بوته گل نشست، پروانه ها می آمدند لحظه همدم گل میشدند و خود شان را عطرآگین می کردند دو باره پروبال میگشودند و همنشینی گل های دیگری میشدند، پسرک با هوش، که از جنجال روزگار، خط یاس و دلهرگی به پشانه اش نقش بسته بود میخواست " قصه روزگار" بنویسد. قلم به دست شان چسپیده بود وچشم به تماشای جشن و شادی، احوال پرسی و خدا حافظی گل ها و پروانه ها دوخته بود، آن مرد که چهره اش کبود شده بود از شلاق مردان ریشی... قطرات اشک که صفحات حک شده تاریخ را نمناک میکرد و گردو غبار از حقایق دل آن زن می زدود، که از کشاکش روزگار... دست کوچک و نازدانه دختری خردسال که برای عیش و نوش آن بلند ریش و خمیده ای که ... پدر سالخورده ای که سراغ فرزندش میگرفت که به اسارت جباران تاریخ ... انبوه از" ک و ش"  هردو با اظافه " م " دراول آنها روی صفحه تلویزون ذهنش ظاهر میشد. او بود با دهکده ای از پروانه و پرندگان زخمی و بی بال و پر! او باید مینوشت از احوال آن، باید شرح حال میکرد از این دهکده کوچک، باید می رفت به قعر دل آن اشک هایکه از چشه ای گلها در سحر گاه می ریخت. باید سفره ای میگسترد و از مونس و یار گلها خبری میگرفت، باید مینوشت از فریاد گل که میگفت: آی مردم عالم " این منم که بوی خوش و دلاویز را که از عمق دلم می ترابد، به شما هدیه میدم تا شما همیشه سرمست از بوی من باشید و متنفر از بوهای مخرش که ..... " باید از ناله گل میگفت که لبریزانه احساساتش را از کاسه عشق اش بیرون میداد و هدیه به پروانه ها میکرد. او باید خودش را آنقدر کوچک میکرد و بالای بالهای پروانه ها مینشست و با او همسفر میشد از عشوه و ناز پروانه با گلها مینوشت. او باید همسفر پروانه میشد از  لذت پروانه بودن مینوشت، او باید قطره اب میشد تا به صفحه گل می ترابید و غم و اندوه گل را در زمانه های وصال و فراق از مونس و همرازش بر دل کاغذ میچکاند، او باید مینوشت که گل غریبانه و کودگانه به پروانه میگفت: ای رفیقم سرنوشت من و تو چقدر بهم ریشه دوانیده که حتی تو بدون من و من بی تو نفس ندارم! اما ای رفیقم تو می ای و می روی و پروبال میگشایی در اسمان سبز زندگیت! اما من میمانم و میخکوب بزمین و چشم براه... او قصه می نوشت قصه دلهای لبریز از غم،  اندوه وحقارت یا قصه دلهای که از عیش نوش، عشق و محبت و زور قدرت به سر آمده بود. او باید روایت میکرد از درد دل!  از درد دلهای که در مسیر پر پیچ خم، در دشت و کوه و در دره و دریا، از دست افع، گرگ و نهنک که زخمهای رسیده بود، او باید یکا یک گپ و گفت تلخ زمانه را که به سرنوشت یکملت فقیر و بیچاره ... نجوا می داد و به برگ کاغذ می تاباند تا انعکا سش تا ابد تا آنجایکه زندگی هست می رسید و شاید که روشن ضمیران گذشته هائی آینده به زخم و سوز دل های این زمانه، که در تلاطم خونباری روزگار گرفتارند و در چرخاب کدورت و قساوت گرگان گرسنه صدساله دست نجات بلند کرده است، اشک از قعر دل بریزد و راهش را روشن تر از آنچه هست ببیند و عزمش را جزمتر از آنچه که هست بکند و چشم  به چشمه ذولال هستی بد وزد تا شاید که آنها غرق در دریای متلاطم و مواج خشم و عزت طلبان زمانه نشود. او باید از همه جا از همه کس و از همه جا و کسی که از رفت و آمد روز خسته شده و به دیوار یاس و نا آمیدی تکیه داده و به نقطه مظلومیت، بیجارگی، بردگی و مظلومیت، چشم دوخته و بجز این به صفحات سرنوشتش چیز دیگری نمی بیند. اما آن پسر کنجکاو هر چی فکر کرد و  تصمیم گرفت، که باید شرح حال کند، اما فکرش در فضای غبار آلود، که دیگر راهش را نمی دید، دیگر نجوای سر داده نمیتوانست، زبانش لال و قلمش به کاغذ گیر مانده و او را یارای ی قصه نوشتن از قلب روزگار نمانده بود.   در همانجا ایستاد و تمام غم و اندوهش را با صدای نمیتوانم " قصه روزگار را بنویسم" از عمق دل سر داد و به بدست باد سپرد تا باد این صدا را در کوچه کوچه ای، گیتی بپیچاند! و شاید کسی دیگری آهنگ گیروی روزگا کرده از آن داستان بسراید!!! روحش از تنش پروبال گشود و رفت...........

/ 3 نظر / 14 بازدید
افشین

سلام وبلاگت خیلی جالب و خوبه .سری هم به سایت من بزن . آخرین اخبار روز و مطالب بسیار متنوع و خواندنی که روزی چند بار آپدیت میشه . موفق باشی.

رستم پیمان

سلام برادر عزیز و هم مسلک و از اینکه با شما آشنا شدم بسیار خوشحا ام و امید دارم که در امور درسی و زندگی و ولاگ نویسی موفق باشی و وبلاگ خوبی داری..

حسن زاده

سلام بر محمد عزيز وبلاگت را شانسي پيدا كردم. خيلي جالب است. تشكر از اينكه نام وبلاكت را عوض كردي. به من هم سر بزن به نظرات شما نيازمندم. تشششششششششششششششششكر.